خدا وعید غدیر
در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم . چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود . دریافتم که کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه ، نمی شود به همین سادگی ..... کاش نه میدویدم نه غصه میخوردم فقط او را میخواندم !!!!.... سلام دیروز بچه همسایه امده بود خانه ما( پارمیس ) وبا تو بازی میکرد متوجه شدم چقدر فرق دارد یه بچه ای که تو مهد بزرگ میشه با یه بچه ای که توی خونه بزرگ میشه ،کارهایی که تو میکردی زمین تا زیر زمین فرق داشت با کارهای اون ،واقعاً خیلی مهربونی همون طور که خاله میگه خیلی خیلی مهربونی ،قربون اون کله ...برم.راستی مامان می خواست بخا...
نویسنده :
مامان و بابا
9:19
اول ابان یه صبح سرد پاییزی
مامان جون عاشقتم خیلی خانم شدی صبح ها دیگه بی بهانه می ری داخل مهد شب ها هم با ٢ تا قصه و یک لیوان اب راحت می خوابی البته این ٢ شب گذشته کمی بد خوابیدی اونهم به خاطر سرماخوردگیته که البته رو به بهبوده فقط یه مشکلی که هست موقع خواب باید یه ٢ جین لباس تنت کنم تا از سرما غر نزنی چون از پتو خوشت نمییاد با اینکه برات یه پتوی خوشگل سیندرلا خریدیم اما بازم بی میلی نفسم تو دنیای من و بابایی هزار تا بوس ...
عید قربان مبارک
دیروز دخترم را به قربانگاه بردم ، قربانی دخترم موهای زیبای سرش بود بالاخره ریحانه جون راضی شد موهاشو بزنم هم یه هوایی بخوره و هم یه تغییر دکور .دیروز باهم رفتیم یه عالمه ببعی دیدیم ورفتیم جشن عید قربان و بعد خرید کردیم و زیر بارون خیس شدیم . انقدر بزرگ شدی که به مامان برای رفتن به جایی اجازه میدی و میگی برو اجازه دادم و یا ازت پرسیدم فردا بری مهد خاله بهت چی میگه گفتی میگه وای وای... موهات کو ویا بهت گفتم کچل جواب دادی من مو دارم در صورتی که ما در مورد صحبت خاله و کلمه کچل چیزی نگفته بودیم بهت گفتم موهاتو زدی بری سربازی گفتی نه میخوام برم مشهد با قطار . حتما به ادامه مطلب سر بزنید ...
نویسنده :
مامان و بابا
8:33





